ترسیم مصائب اهل بیت سلاماللهعلیهما در شهر شام
در مجـلس یزید جـانها به لب رسید جـانها به لب رسید در مجـلس یزید زد خـنــده بـر غــمِ زنهــای قــافـلـه وقـتی شـراب از کـنـج لـبـش چـکـید دستی به خیزران، دستی به نَرد داشت آورد طـشت زر یک مرد زر خـرید از رخت کهنهاش جبریل میگریست از زخـم پـایِ او زنـجـیـر میچـشـید بوی پدر رسید غـم بر دلش نـشـست حرف کنیز شد رنگ از رُخش پـرید میدید میزند هِی چوب را به طشت قـدش نـمیرسید قـلبـش چه میتـپـیـد «بس نیست نانجـیب» دادِ رُباب بود «نامـرد کم بزن» از عـمه میشـنـید صبرش به سر رسید بر روی پنجه رفت خـیـره به طشت شد آن چـشمِ نـاامـید مـیدیـد مـیزنـد نــا مــرد بــر لـبـش زد بر دهانِ خود لبهای خود گـزید مثـل حـصـیـر بود لـبهای چـاکِ او هی ضرب تازه دید هی زخم تازه دید مویش خضاب بود طشت و شراب بود زد خیزران شکست زد دخترک برید سر را زِ کاخ بُرد یک مرد سرخ مو رفتند و مانده بود یک طفـل مو سفید |